می برم تو را روی چمن های شورشی احساس
که در تمام ساعات خواستنت در ارتعاشند
و تو را می گیرم در اغوش
می برمت به ساحل عا طفه
تا در غروب خورشید
ببوسم جای قدم هایت روی شن های درک
می برمت جایی دور
همان جا که نویسنده ی خیال وعده اش را
به من در قرار گاه پر از انتظار می داد
تا در ان جا کسی مگوید عشق کفر است
و ببوسم تو را
می برمت به نیستان ی که سایه ها
خود در بر می گیرند یک دیگر را
تا شوند معلم درس لمس کردن یکدیگر ما
می برمت در صحنه ی لغزش یک سنگ
از دامنه ی زیبایی
که بفهمی بهر لمس معشوق
سقوط چه زیباست
می برمت در زمینی که خود با رود جاریست
تا روی ان معللق شویم و محلول یکدیگر
و تو را می برم به تماشای حباب ها
که گر می دانند سر انجام میشوند ترکیده
در حیاط خود بهر جست و جوی معشو قشان تپیده
در میان برگ ها ی نیلو فر
تو را می برم تا دگر نشوند اندوه از بی شبنم بودن
چون هر بار با دیدن تو
می شود اشک از چشمانم رو ی ان ها سرا زیر
من می برم تو را
که تو را بردن مثل دل را از غروب انکار بردن است
می برمت تو را بر روی اهن زنگ خورده
که در ان هر روز سحر
نور مستی خود را نمایان می کند
تا به او نشان دهیم که در با هم بودن مست ترینیم
می برمت به مسابقه ی شاخه های دود
تا سر این که کدام یک پیچیده تر در معشوق می شوند
تا به ان ها نشان دهم
ما همیشه در تن یکدیگر
با رشته ها ی قسم پیچیده شدیم
می برم تو را به حسادت کده ای که در ان بت باد است
چون همیشه بر صورت یاران می زند بوسه