تبليغاتX
برای ان کس که در زمین نزدیکی . دو ر است

برای ان کس که در زمین نزدیکی . دو ر است

نعل اسب عشق

نمی دونم چرا

 

که اگر داغ شده ی عشق خورشید ریگ صحراست

 

لیک نقاش کشد افتابگردان بی رنج

 

شود صفت عاشقی تقدیم به او

 

در حالی که رنج ندارند بل دارد ز گل گنج

 

نمی دانم

 

چرا دل شود نعل اسب عشق راه

 

اسب او را برد . دل کشیده شود به تل و سوز  و اه

 

نمی دانم چرا تا لب رود به قصر  یار

 

زلزله اید و قصر بیفتد

 

چرا تا برگ رزرد در اخرین لحظه عشق به اب  گوید

 

اب رود و زیر  یخ ها  تا بهار خفتد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

بازی سیاست

هم چنان که

 

 تنه ی درختی با هرس  هم دست شد

 

تاج را بر زمین انداخت

 

دل من در بازی سیاست یاران

 

 بد تر   از ین سقوط. باخت

 

هم چنان که قله بارش را داد بر دامنه

 

ساخت بهمن خودخواهی

 

معشوق من مکتب هجران ساخت

 

 بر شاگرد همیشه در سجده اش

 

میانداخت نگاهی

 

لیک روزیست که قله ها  مانند بی اب و غریب و تنها

 

 در دامنه برف ها اب شوند و بسازند چشمه ها

 

لیک روزیست که باد  های زمان قله را ازارند

 

سنگ  های حق پایین ایند زین سراشیبی و تنهایش گذارند

 

پس منتظر می مانم تا بهار عقربه ها بر دایره ی روی دیوار

 

منتظر می مانم

 

شاید کم کنم حتی زین ماندگاری روی دیوار
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

بازی سیاست

هم چنان که

 

 تنه ی درختی با هرس  هم دست شد

 

تاج را بر زمین انداخت

 

دل من در بازی سیاست یاران

 

 بد تر   از ین سقوط. باخت

 

هم چنان که قله بارش را داد بر دامنه

 

ساخت بهمن خودخواهی

 

معشوق من مکتب هجران ساخت

 

 بر شاگرد همیشه در سجده اش

 

میانداخت نگاهی

 

لیک روزیست که قله ها  مانند بی اب و غریب و تنها

 

 در دامنه برف ها اب شوند و بسازند چشمه ها

 

لیک روزیست که باد  های زمان قله را ازارند

 

سنگ  های حق پایین ایند زین سراشیبی و تنهایش گذارند

 

پس منتظر می مانم تا بهار عقربه ها بر دایره ی روی دیوار

 

منتظر می مانم

 

شاید کم کنم حتی زین ماندگاری روی دیوار

 

نظر بدییدد  دیگههههههههههههه

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

کوتاه اما با معنی

زندگی اتشیست که گرمت می کند

 

اما همان شعله های صمیمی

 

 می سوزاند جامه ات را ناگهان

 

یا همان خاکسقف خانه ات است

 

که ناگهان خاک قبرت می شود

 

-

زندگی

 

شاید

 

دست فروشیست که هر روز صبح وقت مدرسه ی زیبا نگریستن

 

کلمات تهمت را می فروشد رایگان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 20:1  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

کوتاه اما با معنی

زندگی اتشیست که گرمت می کند

 

اما همان شعله های صمیمی

 

 می سوزاند جامه ات را ناگهان

 

یا همان خاکسقف خانه ات است

 

که ناگهان خاک قبرت می شود

 

-

زندگی

 

شاید

 

دست فروشیست که هر روز صبح وقت مدرسه ی زیبا نگریستن

 

کلمات تهمت را می فروشد رایگان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:59  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

ره دلم تنگ است 

 

ان بار که تنگش کرد منگ است

 

پشیمان است

 

ندانسته ا زین جاده ی عشق گذشت

 

ارزویش شد بر هجوم نگاه منع  ایثار و گذشت

 

پروانه و شمع.چتر و باران

 

حتی ماه و خورشید و زمین

 

این بار دگر در بستر تماشاچیان کردند کمین

 

چون معرکه چشم و دل شده بازی طوفانی

 

 داور عقل دیرگاهی لنگ

 

قانون بازی .احساس و نادانی

 

دل ها ی عشاق چون برده هایی

 

میسازند قصر زیبای لیلی را

 

در فرجام خود می اندازند زین نوک قلعه پایین

 

تا اندکی جلب کنند نگاه لیلی را

 

و هوا مرطو ب از جنس نگرانیست

 

  به یک غروب غمناک مایل است

 

چون که باران باریده

 

دریا رسیده به ساحل و دل بی ساحل است   

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 15:44  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

می برم تو را روی چمن های شورشی احساس

 

که در تمام ساعات خواستنت در ارتعاشند

 

و تو را می گیرم در اغوش

 

می برمت به ساحل عا طفه

 

تا در غروب خورشید

 

ببوسم جای قدم هایت روی شن های درک

 

می برمت جایی دور

 

همان جا که نویسنده ی خیال وعده اش را

 

 به من در قرار گاه  پر از انتظار می داد

 

تا در ان جا کسی مگوید عشق کفر است

 

و ببوسم تو را

 

می برمت به نیستان ی که سایه ها

 

خود در بر می گیرند یک دیگر را

 

تا شوند معلم  درس لمس کردن یکدیگر ما

 

 

 

می برمت در صحنه ی لغزش یک سنگ

 

از دامنه ی زیبایی

 

که بفهمی بهر لمس معشوق

 

سقوط چه زیباست

 

می برمت در زمینی که خود با رود جاریست

 

تا روی ان معللق شویم و محلول یکدیگر

 

و تو را می برم به تماشای حباب ها

 

که گر می دانند سر انجام میشوند ترکیده

 

در حیاط خود بهر جست و جوی معشو قشان تپیده

 

 

 

در میان برگ ها ی  نیلو فر

 

تو را می برم تا دگر نشوند اندوه از بی شبنم بودن

 

چون هر بار با دیدن تو

 

می شود اشک از چشمانم رو ی ان ها سرا زیر

 

من می برم تو را

 

که تو را بردن مثل دل را از غروب انکار بردن است

 

می برمت تو را بر روی اهن زنگ خورده

 

که در ان هر روز سحر

 

نور مستی خود را نمایان می کند

 

تا به او نشان دهیم  که در با هم بودن مست ترینیم

 

می برمت به مسابقه ی شاخه های دود

 

تا سر این که کدام یک پیچیده تر در معشوق می شوند

 

تا به ان ها نشان دهم

 

ما همیشه در تن یکدیگر

 

با رشته ها ی قسم پیچیده شدیم

 

می برم تو را به حسادت کده ای که در ان بت باد است

 

چون همیشه بر صورت یاران می زند بوسه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 16:15  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

ای زندان بان دلم

 

زندانیان قفس  عشق تو

 

تنها همدردشان میله های قفست  باشد

 

تنها کارشان شنیدن اهنگ نفست باشد

 

 نرو و ور ندار ان را که حفاظ من شود تنفر .که از ان بیزارم

 

دروغ است .

 

که به تو گفتم دوستت ندارم

 

من این زندان تو و صدای غل و زنجیر عشاق را دوست دارم

 

که به از ان ست تا زیر برف دوری بمانم

 

و تمام ساعات بی تو بودن را

 

. از صدای ققنوس پایان بخوانم

 

اهه نظر بدید  بابااا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 16:25  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

من یاس پزمرده و تشنه

 

تو همانند اب جاری

 

که رهت بر سر من باشد

 

سبز میکنی حقیر یاری       تو بادی که می دهی پرواز

 

                                     من برگی که خسته است از ماندگاری

 

                                       که گر بوسه زنی باز مرا

                                      

                                     پروازم دهی به هر کناری

 

  سرازیری ام که جاده ی رودست

 

سال ها کارم شده بی کاری

 

گر تو بباری و لمسم بکنی

 

باز رگه ابی عشق شود رویم جاری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط ا.غ.همیشه عاشق  | 

ای پروانه ی عاشق

 

تو تو متن نوری

 

توی  وا کر دن قفل تنهایی

 

من زیر تازیانه ی بیر حمی

 

تو رسوب فسیل خود خواهی

 

پس چرا از عشق ساده

 

می زنی دم پیش من

 

پس چرا حرف اه را

 

تو شعر شادیت می کنی

 

یه طنز بی غم پیش من

 

ای پروانه ی عاشق تو در مستی پرواز

 

تو صد دلداده داری

 

تو همیشه با گل ها شاید

 

یه قهر ساده داری

 

اما من درا زی رمان عشق تک و تنهام

 

به درازی اشک های او ن که

 

گناهش شده نداشتن  افسار و  لگام

 

برای جنون رسیدن

 

یا از بام کفایت. پریدن

 

تو پر از احساسی

 

تو همیشه معشوق یاسی

 

تو پر از شوق رفتن تا اوج و لا به لای ابر ها

 

اما ما  کشتن و نون  و رسیدن

 

شده واسمون جای ابر ها

 

تو اسیریت تو ی پیله. تنها چند روزه

 

اسیری من  تا وقتیست

 

که برای گرما و اتش .هیزم مظلو می سوزه

 

در قانون زمونه

 

تا وقتی که برای به زمین نگاه کردن

 

افق پر غرور میشه. بهونه

 

 

ای پروانه ی عاشق

 

تو با شمعت همیشه سو ختی

 

با اتش او ادعای مردی  رو. فروختی

 

اما من می سوزم و اتش ندا رد تنم

 

رسیدن به رنگ تازه جز سیاهی

 

سخت است برای منم

 

تو را نقاش رو زگار(خدا*) کشیده

 

اما مرا نگفته هیچ در متن یادش

 

انگار از همان اول خلقت. ندیده

 

 

نداری حرف افسوس

 

تو در زبان حرف ا یت با چمنزار ت

 

 

در قانو ن طبیعت .

 

 تو همیشه کنار یارت

 

اما ما را گفته این خط کش رسم زمانه

 

خرید معشوق از بازار وصال

 

مثل خریدن دنیا و جهانه

 

پس  نگو چرا. به گیتار خاموش دلم

 

پس نگو بیدار شو .زمان در گذرست

 

به پرنده ی مد هوش دلم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:56  توسط ا.غ.همیشه عاشق  |